انتظار
از فراقت به جواني همگي پير شديم
بي تو از وادي دنيا همگي سير شديم
بي خود از حادثه ي عشق تو ديوانه و مست
عاشق کوي تو گشتيم و زمين گير شديم
تا که وصفي ز کمان و خم ابروي تو رفت...
در پي ديدن رويت همگي تير شديم
ی تو ای صاحب زمان بی قرارم هر زمان از غم هجر تو من دل خسته ام همچو مرغ بال و پر بشکسته ام
از فراقت به جواني همگي پير شديم
بي تو از وادي دنيا همگي سير شديم
بي خود از حادثه ي عشق تو ديوانه و مست
عاشق کوي تو گشتيم و زمين گير شديم
تا که وصفي ز کمان و خم ابروي تو رفت...
در پي ديدن رويت همگي تير شديم
اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري
زمستان خسته شد از بی بهاری
جهان می لرزد از این بی قراری
گمانم جمعه ای باقی نمانده
خدایا تا به کی چشم انتظاری
اللّهم عجّل لولیک الفرج
ای باغبـــان در گلستان ، گل را چــــــرا پنهان کنی
چـــــون مااسیر آن گلیم ، از ما چـرا پنهان کنــــی
آن گــــل دهد بــــوی خدا ، از ما چــــراباشد جـــدا
بـــــــوی خدا را ای خدا ، دیگر چـــــرا پنهان کنـــی
در انتــظارش عالمی ،حیـــران و ســــرگردان هـــمی
آن آیــــت مخزونه را ، دیگـــر چـــــرا پنهــــان کـــنی
ظلــــم ستم غـــوغـــا کند ، دنیـا پـــــر از بلوا کنــــد
درپرده ی غیبت دگر ، منجی چـــرا پنهــــان کنــــی
ای آگـــه از ســـــر وعلن ، ای خالق لــــــوح قلــــم
عمرم به پایان شد دگــر ، مهــدی چرا پنهان کنـــی
مستضعفان را داده ای ، خـــود وعده ی مــلک زمیـــن
آن وعده ی مستضعفان ، دیگر چـــــرا پنهان کنـــی